بخش ۸۹ - حکایت
مرشدی را ملامتی افتاددر مریدان قیامتی افتاد
به خصومت میان فرو بستندوز پی خصم او برون جستند
زان مریدان یکی که داناتربه فنون هنر تواناتر
در تحمل ز بس تمام که بودبنجنبید از آن مقام که بود
حاضری چون دلش شکیبا دیداز وی آن حال را نه زیبا دید
گفت: حقی که در شمار آیداین چنین روز را به کار آید
آنمریدش جواب داد که: باشدل خویش و درون ما مخراش
شیخ را از من این نباشد چشمبر من از خامشی نگیرد خشم
رنج او چون هبا توان کردنخرقه دیگر قبا توان کردن
باز چون تخم فتنه پاشد شیخبا مریدان چه کرده باشد شیخ؟
تا کسی راسخ و امین نبودلایق صحبتی چنین نبود
گر تو خواهی که کار دین سازیبار دنیی ز خود بیندازی
نقش لوح خودی چو بتراشیقلمش رخ نهد به جماشی
گر کند بر تو بیادب انکارتو بکوش و ادب نگه میدار