بخش ۹۰ - در ترک و تجرید
بیدرم باش، ارت سرد نیستکاولین گام عاشقان اینست
این ده و باغ و بچه وزن توغول راهند و غل گردن تو
غل و غولی چنین گذاشته بهداشت چون بد بود، نداشته به
دل که وحدت سرای این راهستپاک دارش،که خلوت شاهست
روی دل جز در آن یگانه مکنمرغ دینی، هوای دانه مکن
در و دیوار در شمار تواندانجم و آسمان بکار تواند
با تو گویا زبان هر ذرهکه: به دنیا چنین مشو غره
ملک دین را تو راست میکن کارملک دنیا به کاردان بگذار
چند ازین نیستی و این هستی؟ازل اندر ابد زن و رستی
عاشقی، هم به تاب تیشهٔ خودآتشی در فگن به بیشهٔ خود
خرد را فسار و سوزن اندر جیبچون روی در سراچهٔ لاریب؟
تا ترا از تو شیشه در بارستاز تو تا دوست راه بسیارست
آشنایی طلب، ز دنیا فردکه درین بحر غوطه داند خورد
تا تو داری خبر ز هستی خودمیل داری به بتپرستی خود
دیده بازت نشد به عالم نورزان به ظلمت فروشدستی دور
دیده بازت نشد به عالم غیبزان به ظلمت فرو نشستی و عیب
ره که باید به پای جان رفتنبا خر و بار چون توان رفتن؟
تو دل خود چو ده خراب کنیکه در سنگ و خاک آب کنی
خانه را در مکن، که در بندستوندرو زر منه، که زر گندست
نام زر چیست؟ جیفهٔ مردارکی خورد جیفه جز سگ و کفتار
بخت اگر نیست خواجه زر چکند؟رخت اگر نیست خانه در چکند؟
مرد از آراستن تباه شودسینه از خواستن سیاه شود
عارف کردگار زر چکند؟ولیالله بار و خر چکند؟
من ده خویش پربها کردمبه فضولان ده رها کردم
در جهان داد بندگیش ندادکه ز بند جهان نگشت آزاد
تو ز لاهوتی، ای الهی دلملک ناسوت را بناس بهل
تا کی این سنقر و ایاز رهی؟برهان خویش را، که باز رهی
مرغ او آشیانه کی سازد؟مور او کی به دانه پردازد؟
غیر در غار ما نمیگنجدعشوه در بار ما نمیگنجد
غار ما منزل پلنگانستنه مقام خسان و ننگانست
آنکه اندر جهان ندارد گنجچون توان آگنیدنش در کنج؟
تشنگان اندرین حیاض رسندبه ریاضت درین ریاض رسند
عزلت و جوع بود و صمت و سهرسالکان را به راستی رهبر
این چهارند در طریق کمالحالت فقر و حیلت ابدال