گنج

بخش ۸۷ - در معنی خلوت

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۴۴ بیت
پر دلی باید از عوایق دورتا درین خلوتش دهند حضور
پر دلی کو ز جان نیندیشدسخن آب و نان نیندیشد
گشته تسلیم ره نمایندهتا چه گردد ز وقت زاینده؟
تحفهٔ جان نهاده بر کف دستروی دل کرده در سرای الست
سر به دریای «لا» فرو بردهتن به مرگ آشنا فرو برده
تا چو در وی کند سعادت روتخته بیرون برد به ساحل «هو»
خاطری تیز و فکرتی ثاقبواردات جمال را راقب
در بر وی حواس بر بستهبه نظرهای خاص پیوسته
ترک این عدت و عدد کردههر چه غیر از خداست رد کرده
رستمی پشت کرده بر دستانروی در تیغ کرده چون مستان
یاد او میکنی، به زاری کنسر او را خزینه داری کن
به زبان نفی کن، به دل اثباتتا دلت پر شود ز عزت ذات
چه به چپ در دهی ندا از راست؟که جزو هر چه هست جمله هباست
از زبان در دلت گشاید راهمعجز لا اله الاالله
گله در چول و غله اندر چالنتوان داشت چله از سر حال
از چهل خصلت ذمیمه ببرتا تو در چله فرد باشی و حر
چیست آن کبر و نخوت و هستیغضب و کید و غفلت و مستی
بطر و ریب و حرص و بخل و حیلبغض و بدعهدی و دروغ و دغل
شهوت و غمز و کندی و تیزیفسق و بهتان و فتنه‌انگیزی
طیش و کفران و مردم‌آزاریهزل و غذر و نفاق و خونخواری
حسد و آز جبن و زرق و ریاکسل و ظلم و جور و حقد و جفا
آنچه گفتم به خویشتن مپسندعکس اینها ببین و کارش بند
پس به خلوت نشین و زاری کندر فرو بند و چله داری کن
هر که زین پر شد و از آن خالیدر ممالک ولی شد و والی
دل او دفتر فرشته شودبه حروف دگر نبشته شود
خلوت اینست و چله این باشدصفت عارفان چنین باشد
دل، که خالی نگشت بازاریستخیز و خالیش کن که این کاریست
آنکه فرمود کار به عین صباحگر به اخلاص نیست، نیست مباح
مهل اندر دل خود از وسواساثری از غرور «الخناس»
اگر این «قل اعوذ» برخوانی«قل هوالله» باشدت ثانی
چون قوی دل شدی ز عالم غیببهر چه خواهی بیابی اندر جیب
مرغ همت ز گنج خانهٔ حالبر وجود بگستراند بال
به مرید ار خبر دهند از غیبدر چنین حالتی نباشد عیب
تا به شیخش یقین درست شودبه ریاضت امین و رست شود
بشناسد جزای رنج که بردبه چنان دستگاه و گنج که برد
نظر شیخ بر دلش تابدراز دلها برمز دریابد
شودش ذهن از آن زبان بستنبه حدیثی چو گوهر آبستن
دل او گنج هر بیان آیدوز دلش بر سر زبان آید
به چنین نیستی چو گردد هستدلش از جام فقر گردد مست
نسیه و نقد خود بر اندازدصدق دستور حال خود سازد
چو ز دلها شود به صدق آگاهدر دل او شود ز دلها راه
هر چه را بر دلش گذر باشدشیخ را چون از آن خبر باشد
مهربان و شفیق او گرددبه دل و جان رفیق او گردد
ز سماع و حدیث و خفت وز خوردآن پسندد برو که بتوان کرد