بخش ۷۴ - در سفر و فواید آن
چون ندانی ز خود سفر کردنبایدت بر جهان گذر کردن
تا ببینی نشان قدرت اوبا تو گوید زبان قدرت او
کای پسر خسروان که میبینیاندرین خاکشان به مسکینی
همه بیش از تو بودهاند به زوراینکه شان میروی تو بر سر گور
چون در آمد اجل زبون گشتندملک بگذاشتند و بگذشتند
بکن اندر زمان مستی خودسفری در زمین هستی خود
تا بدانی که کیستی و کهای؟در چه چیزی و چیستی و چهای؟
چون ندانی به پای روح سفربایدت در جهان چو نوح سفر
بدر آ، ای حکیم فرزانهپر نشاید نشست در خانه
چند در خانه کاه دود کنی؟سفری کن، مگر که سود کنی
نشود مرد پخته بیسفریتا نکوشی، نباشدت ظفری
چون توان برد نقد درویشان؟جز به دریوزه از در ایشان
پای خود پی کن و بسر میگردعجز پیش آر و در بدر میگرد
تا مگر بر تو اوفتد نظریبربایی ازین میان گهری
سفر مال بیم دزد بودسفر حال اجر و مزد بود
هر زمینی سعادتی داردهر دهی رسم و عادتی دارد
اختران گر ز سیر بنشیننداین نظرهای سعد کی بینند؟
تا نیابی تو از سفر ندبیبا تو همراه کی کند ادبی؟
در طلب گر تو پاک باشی و حرهمچودریا شوی ز معنی پر
هر دمی آزمایشی باشدهر نگاهی نمایشی باشد
با ادب رو، که نیکخواه تو اوستدر سفرها دلیل راه تو اوست
بردباری کن وقناعت ورزتا ز دلها قبول یابی و ارز
گر نهان میروی به راه، ار فاشچون توکل به اوست خوش میباش
چون خرد با دلت خلیل شودراه را بهترین دلیل شود
در مقامی که آشنایی نیستبهتر از عقل روشنایی نیست
به سفر گر چه آب ودانه خوریبیادب سیلی زمانه خوری
مکن اندر روش قدمهاسستتا بیاری سبو ز آب درست
از پی آن مشو که زود آریجد و جهدی بکن که سود آری
در سفر چون پی شکم گردیاز کجا صدر و محتشم گردی؟
چون قلندر مباش لوت پرستکاسه از معده کرده، کفچه ز دست
سر و پا گر تهیست غم نخوردشکم ار پر نشد شکم بدرد
کی بداند قلندر گنده؟که به دوزخ همی برد کنده
گر شکر در دهان او ریزیزهر قاتل شود چو برخیزی
سفر این کسان چه کرد کند؟به جز از پا و سر که درد کند؟
پیش ازین هم روندگان بودندعشق را پاک بندگان بودند
که به جز راه حق نرفتندیدر پی جرو دق نرفتندی
به مجاور فتوح دادندیاز نفس قوت روح دادندی
گوشه داران ز مقدم ایشانشاد بودند از دم ایشان
ریختی پایشان بهر حرکتبر زمینی ز یمن صد برکت
رنگ پوش دروغ چون پر شدعقد خرمهره رشتهٔ در شد
خلق دریافت زرق سازیشانحق نمایی و حقه بازیشان
نام تلبیسشان بسانی رفتکه کرامات ده بنانی رفت
به روش چون گناهگار شدندهمه در چشم خلق خوار شدند
تا که شد زین ملامت انگیزانخون درویش پاک رو ریزان
گشت کار طریقت آشفتهشد جهان از مجردان رفته
از مسافر ادب نمیجویندوینک از در بدر همیپویند
زین کچول کچل سری چندندکه به ریش جهان همی خندند
عسلی خرقه و عسل خوارههمچو زنبور بیشه آواره
موی خود را دراز کرده به زرقکرده آونگشان چو مار از فرق
روز در کویها غزل خواندننیمشب نعره بر فلک راندن
روز در آفریدن و لادننیم شب نخره بر فلک دادن
رندو رقاص و مارگیر همهزرق ساز و زنخ پذیر همه
درم اندر کلاه خود دوزندخلق را ترک همت آموزند
قرضشان آش پنج پی خوردنوتر و سنت قدح تهی کردن
سربسر خانه سوز و آتش بازآتش خویش را نکشته به آز
خاک ازیشان چگونه مشک شود؟گر به دریا روند خشک شود
به هوس حلقه در ذکر چکنی؟هر چه یابی به حلق در چکنی؟
نفست از حلقه کی پذیرد پند؟در شهوت ز راه حلق ببند
حلقه درگیر و حقه پر معجوناین بود دیو و آن گزد در کون
این بدان گفتمت که قیدپرستصاحب زرق و مکر و شیدپرست
تا بدانی و زر تلف نکنیبیخبر سر درین علف نکنی
و گر او نیز را به یک دو درستبنوازی، بزرگواری تست
تا ز کردار خود خجل نرودوز سخای تو تنگدل نرود
نتوان ریختشان اگر دردندکه در آن زرق رنج پر بردند
گر چه در زرق نادرستانندچیز کیشان بده، که چستانند
با کرامات نیست شعبده راستتو همی کن تفرجی که رواست
پاک ده گر غلط پزد لادنچون فروشد نشایدش گادن
بر گنهشان چو راست کردم چنگهم بخواهم به قدر عذری لنگ
مشک لولی نه لایق جیبستروستایی که میخرد عیبست
از تو بود این خطا، نه از وی بودچونپرسی که در خطا کی بود؟
ترکمان گول و کلبه پر سمسارنخرد خام جز یکی در چار
صاحب زرق هم دکاندارستهر مریدیش بیست سمسارست
آن یکی گویدت که: شیخ ولیستوان دگر گویدت که: به ز علیست
وانکه یک لحظه خورد و خوابش نیستوینکه در خانه نان و آبش نیست
وانکه دیشب به مکه برد نمازوینکه تا شام رفت و آمد باز
میفروشند و میخرند او راوین خران بین که چون خرند او را؟
این سخن چون بجاست میگویمگر چه تلخست راست میگویم
گر به شیرینی شکر نبودآخر از بنگ تلختر نبود
سخن راست گوش باید کردکه گهی تلخ نوش باید کرد