بخش ۷۳ - در سپاس حقوقی چند واجب
چند باشی به این و آن نگران؟پند گیر از گذشتن دگران
واعظت مرگ هم نشینان بساوستادت فراق اینان بس
گر دلت را ز مرگ یاد شودکی به این ساز و برگ شاد شود
فرصت خویشتن چو کردی فوتهم تو بر خویشتن بخوان «الموت»
مرگ و مردن برابر دل داریاد گور و لحد مقابل دار
گر گدا یا امیر خواهد بودمردنی ناگزیر خواهد بود
پدرت مرد و با خبر نشدیمادرت رفت و دیده ور نشدی
داغ فرزند و هجر همسالانهمه دیدی، نمیشوی نالان
این دل و جان آهنین که تراستنتوان کرد جز به آتش راست
مرگ ازین رنج و غصه به کندتمرگ بیدار و متنبه کندت
جهد آن کن که زود خاک شویتا مگر زین گناه پاک شوی
چه تفاخر کنی به نام پدر؟چو ندانی نهاد گام پدر
پدرت باغ و بوستانی کردتو چنان کن که آن بدانی خورد
گر نسازی تو باغ، معذوریباغ او را مبر ز معموری
هیچ تخمی مکار و کشت مکننام آبای خویش زشت مکن
تو که شب مستی و سحر مخمورکی کنی خانهٔ پدر معمور؟
چیست میراث او طلب کردن؟در دو شب خرج یک جلب کردن
خیز و خیری به جای او تو بکناو نکرد، از برای او تو بکن
او نخورد، ار نه کی همی هشت این؟گر همیخورد خود نمیکشت این
بتو هشت او، تلف چنین باشدتو باو ده، خلف چنین باشد
نه بدین غایتت بزرگ او کرد؟این چنین زیرک و سترگ او کرد؟
به روانش رسان چراغی همکه ازو دیدهای فراغی هم
واجب آمد بر آدمی شش حقاولش حق واجب مطلق
بعد از آن حق مادرست و پدرو آن استاد و شاه و پیغمبر
اگر این چند حق بجای آریرخت در خانهٔ خدای آری
حق اینها بدان که اربابندمقبلان این دقیقه در یابند
حب ایشان سرت بر افرازدبغض ایشان به خاکت اندازد
دمنهٔ رفتگان تست این خاکسبزهٔ دمنه را چه داری باک؟
دل ز خضرای این دمن برگیربکن این جان و دل ز تن برگیر
زیر این قلعهٔ همایون عرضپارگینیست پر ز سرگین، ارض
جنبشی کن، که نیست جای نشستمگر آید مراد دل در دست
وگرت نیست قوت و نیروبه عزیزان خویش « قل سیروا»