بخش ۵۵ - در مذمت بخل و بخیلان
خوان اینان که خون دل پالودندهد لقمه جز که زهر آلود
زهر بر روی و زهر در کاسهچون نگیرد خوردنده را تا سه؟
لقمه مستان ز دست لقمه شمارکز چنان لقمه داشت لقمان عار
کاسهٔ پر پیاز دوغینهبه ز صد منعم دروغینه
دستش ار شربت دگر دهدتدوغ او داغ بر جگر نهدت
خوردن رزق خویش و منت خلقزهر خور، نان چه مینهی در حلق؟
آنکه بخشد ازین خسیسان دیگروغنی بر کشیده دان از ریگ
تا به باغ تو آفتی نرسدبه کسی از تو رافتی نرسد
خون نظارگی بپالودیلبش از میوهای نیالودی
با چنین لطف چشم بد ز تو دورکه بهشت آرزوت باشد و حور
بر درختی بدین برومندیدر باغ کرم چه میبندی؟
رو غریبانه سایهای بر سازیا بیفشان و حلقها ترساز
دو سه سیب ار بما فرو دوسدبه از آن کانچنان همی پوسد
میوه چون هست، مایهای برسانهم به همسایه سایهای برسان
عنبت سرخ گشت و عنابیرخ چرا چون بنفشه میتابی؟
خوشهای چونکه در نکردی بازهم ز بالای در فرو انداز
چون مجال کرامتی باشدبستن در غرامتی باشد
تا بهارست میوهای میدههم زکوتی به بیوهای میده
جودکی خواند این صفت را دین؟بخل را نیز عار باشد ازین