بخش ۵۴ - حکایت
داشت عیسی خری کبود به رنگکه نرفتی دو روز یک فرسنگ
من شنیدم که در شبان درازبا وجود چنان حضور و نماز
برد یکشب ز رحمت آن بیخوابخر خود را دویست بار به آب
هر پیی کش ببرد آب نخوردچشم عیسی ز رحم خواب نکرد
جمع حواریان چو آن دیدندروزش از سر آن بپرسیدند
گفت: او را زبان گفتن نیستگر شود تشنه جای خفتن نیست
بار من برده، آب اگر نخوردپیش جبار آب من ببرد
من سیر آب چون توانم خفت؟کو شود تشنه و نداند گفت
خواجگی بندگیست خالق راشفقت زمرهٔ خلایق را
داروی درد خستگان بودنمومیای شکستگان بودن
زیر این گرد خیمهٔ مینااز هزاران یکی شود بینا
گر به درمان خویش پردازدداروی درد خویشتن سازد
سهل گیرد جهان و جاهش راکند آماده ساز راهش را
دستگیر فتادگان باشدپایمرد پیادگان باشد
در آزار و آز در بنددبهر بیچارگان کمر بندد
نستاند زیادتی ز کسیننهند در وجود بوالهوسی
پیش گیرد ره سبکباریرخ بپیچد ز مردم آزاری
نیکی داد و داده بشناسدبدی نا نهاده بشناسد
باز داند ستمگران را جایننهد در دراز دستی پای
گر توانی بدیدن این را غورورنه بر خود بدان که کردی جور
عقد آن جوهری که میبندمجز به نام رسول نپسندم
خواجه او بود و پادشاه خداستامر اچار یارش از چپ و راست
وین دگرها چو سایه از پی نورگشته زان سایه نیز بعضی دور
منعمی کندرو کرم نبودهست ابری کش آب و نم نبود
زین جگر کوچکان همت خردبیجگر یک درم نشاید برد
آن کریمی به جز خدا نبودکه ز ذاتش کرم جدا نبود
کرم اینست رفته قاف به قافبیجواب و سال و منت و لاف