گنج

بخش ۵۳ - در شفقت بر زیر دستان

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۳۸ بیت
مکن، ای خواجه، بر غلامان جورکه بدین شکل و سان نماند دور
زور بر زیر دست خویش مکندل او را ز غصه ریش مکن
که از آنجا تو را گماشته‌اندبر سر این گروه داشته‌اند
زان میان یک وکیل خرجی توهم غلام گلوی و فرجی تو
بندهٔ خویش را مکن پر زجرتا همت بنده باشد و هم اجر
میتوانش فروخت، گردونستکشتن او ز عقل بیرونست
بنده را سیر دار و پوشیدهچون به کار تو هست کوشیده
جان دهد بنده، چون دهی نانشجان گرامی بود، مرنجانش
رزق بر اهل خانه تنگ مکنروزی او میدهد، تو جنگ مکن
در تو خاصیتی فزون باشدتا ترا دیگری زبون باشد
بده و شکر آن فزونی کنالف او بس بود تو، نونی کن
گر تو خود را در آن میان بینینبری بهره‌ای، زیان بینی
شربتی در قدح نمیریزیکه به زهریش بر نیمیزی
ز تو با درد دل اناث و ذکوراین چنین سعی کی شود مشکور؟
مکن، ای دوست، گر نه هندوییجان شیرین بدین ترش رویی
خویشتن را تو در حساب مگیربندگان را در احتساب مگیر
گر چه در آب و نانتند اینهابتو از حق امانتند اینها
جز یکی نیست مالک و بندههر دو را خواجه آفریننده
خواجگی جز خدای را نرسدآنچه سر کرد پای را نرسد
خواجگی گر به آدمی دادستبنده نیز آخر آدمی زادست
نسبت هر دو با پدر چو یکیستاین دویی دیدن از برای شکیست
به ز فرزند بد غلامی نیککه بر آرد ز خواجه نامی نیک
خواجه شاید که کم خلاص شودبنده ممکن بود که خاص شود
گر به قسمت سخن تمام شودای بسا خواجه کو غلام شود
آن که مفلوج شد بدان زشتیگر غلام تو بود چون هشتی؟
اگر این بنده را تو گنجوریمرگ ازو باز دار و رنجوری
آب چشم غلام خویش مبرمحضر بد به نام خویش مبر
نتوان زد به مذهب مالکغوطه در لجهٔ چنین هالک
بمرنج از غلام خواجه فروشچون نکردی به خواجهٔ خود گوش
تا ازین بندگیت باشد ننگهیچ از آن خواجگی نگیری رنگ
گرت این بندگی تمام شودچرخ و انجم ترا غلام شود
تو که جز خواجگی ندانی کرداین غلامی کجا توانی کرد؟
گر حیاتی و بینشی داریحیوان را ز خود نیزاری
چه نگه میکنی که گاو و خرند؟این نگه کن که چون تو جانورند
بی‌زبان را چنان مزن بر سرز زبانی بترس و از آذر
آنکه این اعتبار کرد او رانه بکشت و نه بار کرد او را
گر نه با کردگار در جنگیبار این عاجزان مکن سنگی
از برون گر زبان خموش کنندنرهی از درون که جوش کنند