بخش ۵۶ - در بیرونقی شعر و کساد آن
شاعری چیست؟ بر در دونانخانهٔ کرد و حکمت یونان
به ثناشان دریغ باشد رنجطبع را دادن عذاب و شکنج
خفته ممدوح مست با خاتونتو به مدحش ز دیده ریزان خون
شب کنی روز و روز در کارشدر نویسی به درج طومارش
راویی چست را کنی همدستسرش از جام وعده سازی مست
تا روی پیش او سلام کنیشعر خوانی، سخن تمام کنی
او خطابت کند که: خوش گفتیدر معنی به مدح ما سفتی
نقد را باز گرد و کاری کنبار دیگر بما گذاری کن
زو چو آن بشنوی برون اییخود ندانی ز غم که چون آیی؟
باز شعریش بر ترنگانیبه تقاضا قلم بلنگانی
چون بیایی به وعده باز برشبسته یابی بسان سنگ درش
دل دربان بلا به نرم کنیبر خود او را به آقچه گرم کنی
تا ترا پیش او چو راه کنداو به دربان ترش نگاه کند
کای: خر قلتبان، قرار این بود؟آنچه گفتم هزار بار این بود؟
بار دادی، چه روز این بارست؟من بکارم، چه وقت این کارست؟
پس نپرسیده: کای پدر چونی؟چیست حالت؟ ز درد سر چونی؟
بنویسد برات بر جاییکز سه خروار ادا کند تایی
خود ز این خواجگان مدخل کیست؟که فزون باشدش عطا از بیست
بیست را چون غریم ده ببردپنج راوی ز نیمه ره ببرد
تو بمانی و برده ماهی رنجبیستت ده شده، دهت شده پنج
سر بواب را بنتوان بستز جراحت چو میر گردد مست
مده، ای فاضل، آب رخ بر بادکه خدا این جهان بر آب نهاد
ز آسمان رسته شد سخن را بیخبه زمینش فرو مبر، چون میخ
به خرمند خرده دانش دهز دل آمد برون، به جانش ده
زین نهاد انوری چه کرد قیاس؟رتبت شاعران پس از کناس
سرورانی که پیش ازین ایامسعی کردند در بلندی نام
گر چه در فضل بودشان پیشیشعرا را به همت از بیشی
گنجها در کنار میکردندتا ستایش گزان میکردند
منکه خلوت نشین این گنجمدر جهانی چنین کجا گنجم؟
تا بکی زین گروه ننگ خورم؟نان اینان بهل، که سنگ خورم
چون ز حرصم حکایتی بنماندز سپهرم شکایتی بنماند
در رخ او چو پسته خندانمگر چه از پست میدهد نانم
زین میان کاش دوستی بودی!که برو نیمه پوستی بودی
در جهان دوستی به دست نشدکه ازو در دلم شکست نشد