بخش ۳۱ - در شرف بنیت انسان به صورت و معنی بر دیگر مخلوقات
چون شوی آنچنان که میباییچون تو با خویشتن نمییی؟
نظری کن درین معانی توتا مگر خویش را بدانی تو
کز برای چه کارت آوردند؟به چه زحمت به بارت آوردند؟
کیستی؟ روی در کجا داری؟بکه امید و التجا داری؟
نامهٔ ایزدی تو، سر بستهباز کن بند نامه آهسته
تا ببینی تو هر دو گیتی نقدکرده با یکدگر به یک جا عقد
از کم و بیش نکتهای نگذاشتکه نه ایزد درین صحیفه نگاشت
ای کتاب مبین، ببین خود راباز دان از هزار آن صد را
خویشتن را نمیشناسی قدرورنه بس محتشم کسی، ای صدر
هم خلف نام و هم خلیفه نسبنه به بازی شدی خلیفه لقب
ذات حق را بهینه اسمی توگنج تقدیس را طلسمی تو
به بدن درج اسم ذات شدیبه قوی مظهر صفات شدی
هم چو سیمرغ رازهای جهاندر پس قاف قالبت پنهان
سر موی ترا دو کون بهاستزانکه هستی دو کون بی کم کاست
ملکوتست جای و منزل توجبروت آشیانهٔ دل تو
با تو همره ز طالع فلکیقوتی چند روحی و ملکی
قالبت قبه ایست اللهیلیک در جبهای، نه آگاهی
بر تو کلک سپهر صورت بندکرده خطهای معقلی پیوند
هیکل تست حرز قیم فرشکایةالکرسیست و کنزالعرش
صنع را برترین نمونه توییخط بیچون و بیچگونه تویی
هم خمیر تنت سرشتهٔ اوستهم حروفت قلم نوشتهٔ اوست
نقش الله نقش پنجهٔ تو« ما سوی الله» در شکنجهٔ تو
ز سر و دست و ناف و پای تو دلکرده نام محمدی حاصل
الف قامتست و را ابروصاد و ضاد تو چشمها بر رو
طا و ظا انف و سین و شین دندانها دهان تو با لب خندان
میم نافست و عین و غینت گوشاین بدان و در آن دگر میکوش
میکنی ز آن سر و دهان و دو چشمبر سه دندان شین شیطان خشم
صورتی کش به دست خود کردستچون توان گفتنش؟ که بد کردست
دیو را نور عقل یار نبودورنه این جا ز سجده عار نبود
ایزدت خواست تا پدید شدیلایق مژده و نوید شدی
پدری کرد عقلت از بالامادری نفس، تا شدی والا
اخترانت برادر و خواهرملکت یار و مالکت یاور
عقلت از عالم اله آمدنفست از بارگاه شاه آمد
دو ملک با تو این چنین همراهسوی ایشان نمیکنی تو نگاه؟
ملک و روح با تو و تو به خوابشب قدری،تو خویش را دریاب
نه عرض گشته در سرای سپنجخادمان تو با جواهر پنج
چار عنصر خمیرهٔ جسمتسه موالید جزوی از اسمت
آب حمال تست و کشتیهاباد فراش تست و دشتیها
آتش از مطبخ تو آشپزیستافتابت به باغ رنگ رزیست
بر تو حفظش چنان نگشت محیطکز مرکب بترسی وز بسیط
مشکل عالم از تو آسان شددد و دامت ز دم هراسان شد
سنگ چون موم زیر تیشهٔ تستآب و آهن یکی ز پیشهٔ تست
پوست بیرون کنی ز شیر و پلنگوز هوا در کشی عقاب و کلنگ
در سر پیل بر زنی قلابگردن شیر نرکشی به طناب
دیگران زیر باروران تواندسر در افسار و در عنان تواند
حیوان و نبات خوردن تستمعدن آذین گوش و گردن تست
آفتابست عقل و ماهت روحجهل توفان و علم کشتی نوح
آسمانت سرست و عرشت هوشحس دهگانه گونه گونه سروش
خلق نیکت بهشت و سیرت حورکرم و همتت بلند قصور
خلق بدد و زخست و نار غضبقهر و دیوانگی شواظ و لهب
ویل خشم و نعیم خشنودیدد و دام آز و شهوت موذی
بحرها آب چشم و گوش و دهانبیشه موی و درو چمنده نهان
کوهها گرده و سپر زو جگردره و پشته عضوهای دگر
ز رگ و استخوان و عضله و پیلحم و غضروف و جلد بر سر وی
سه هزار آلت از درون و بروندرج کردند در تو، بلکه فزون
بعد از آن قوت نباتی هشتبا یکی زین هر آلتی ضم گشت
حاصل ضرب بیست و چار هزارکارفرمای و کار کن به شمار
شب و روز ایستاده در کارتتا بلندی گرفت دیوارت
نه فلک در دل تو دارد گنجبا کواکب و لیک در یک کنج
جان جهان را بگشت و لنک نشدوز حضور سپهر تنگ نشد
گر زمانی به ترک تاز آییبروی تا به عرش و باز آیی
شد درین جسم هفت گردون موجوز شهاب نجوم فوجا فوج
آسمانت سر و شهاب ذکاستزحلت فهم و فکر صایب و راست
با تو بهرام شوکتست و غضبزهره تزیین شهوتست و طرب
مشتری زهد و علم و جاه و وقارتیر شعر و خط و حساب و شمار
مهر حکم و سیاست شاهیماه هر حرفتی که میخواهی
خاک پرگنج و پر دفینهٔ تستآب پر زورق و سفینهٔ تست
هم ترا تاج اصطفا بر سرهم ترا خلعت صفا در بر
گاه بردار و گاه بر تختیآدمی کی بود بدین سختی؟
«لیس فی جبتی» تو دانی گفتوین «اناالحق» تو میتوانی گفت
گاه عبدی و گاه معبودیچه عجب؟ چون غلام محمودی
خواجه فارغ شدست ازین بازیهمه کارش تو بنده میسازی
در جهان چارهای نشد ز تو فوتبجز از موت و چاره کردن موت
آفرینش تمام گشت بتوخاک از افلاک در گذشت بتو
دو سر خط حلقهٔ هستیاز حقیقت به هم تو پیوستی
جهد آن میکن، ار تو عیاریکان دویی را ز بین برداری
نیک مستم و گرنه زین جامتبنمایم هزار و یک نامت
بستان این که شربتی صافیستبشناس اینقدر که این کافیست
بیش ازین گرد و حرف برخوانیترسمت برجهی که: « سبحانی»
آنچه گفتم به نقد نیک بدانوز پی آن زیادتی میران