گنج

بخش ۳۲ - ذبابهٔ این فصل در سری چند مرموز

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۶۹ بیت
گر بپرسد کسی که: هر دو جهانگفته‌ای کندر آدمیست نهان
برشمردی از آن نشانی چندکردی از هر یکی بیانی چند
باز چندان هزار داروی و زهرکه جهان دارد از یکایک بهر
نه فلز و جواهر کانیآشکارای آن و پنهانی
این جوابیست گفتنی به درستچون نگویی، گزیر باید جست
میتوان یک به یک بیان کردنبه شناسنده بر عیان کردن
حکما گفته‌اند و داده نشانمن بگویم ز گفتهٔ ایشان:
هست پوشیده در جهان گنجیبدر آوردنش ببر رنجی
گذری کن بطور این اسراردر مناجات عشق موسی‌وار
نور موسی ببین و نار خلیلاگرت آرزوست این تجلیل
جبلی هست در جلتهاحجر او علاج علت‌ها
که آدم از جنتش نشان آوردفکر او شیث را به جان آورد
دم ثعبان ازو نموداریسترسن ساحران از آن تاریست
اولیا را یقین ازوست درستانبیا را گمان از آن شدسست
آب الیاس و خضر روشن ازوستنار نمرود نیز گلشن ازوست
کس چه داند که بر چه باریکیست؟این چه رمزست و در چه تاریکیست؟
بر محیط فلک عروج کندوز مسام ملک خروج کند
حال این مشکل از تو نیست بدربه ازین کن به حال خویش نظر
گر تو این دست بر کشی از جیباژدها سازی از عصای شعیب
بکنی، گر به دیگ علم پزیبهتر از ماهتاب رنگ رزی
ز شرف صاحب زمانی توبه چه از خویش در گمانی تو؟
اندرین کعبه شد به صورت کمحجری وندر آن حجر زمزم
حجرش سازگار و سازندهزمزم او حجر گدازنده
پرگهر حجرهاست در حجرشزهره طالع ز مطلع فجرش
ذهب و گنج در رصاصهٔ اوقمر و شمس هر دو خاصهٔ او
خیز و این کعبه را طوافی کنبه کراماتش اعترافی کن
سعی کن در صفای روح و بدنتا شود تن چو جان و جان چون تن
که چو این عقده بر تو حل گرددمنزلت تارک زحل گردد
گر به این وقفه میرسد عیستمهر گردد تمام برجیست
اندرین تیرگی بسی مردندره به آب حیات کم بردند
آنکه هنجار آب گم کردندعمر خود در تراب گم کردند
با تو معشوقه‌ای چو آب ارزانبر سر خاک چون شدی لرزان؟
طالب این وصول اگر هستیدر به روی طلب چرا بستی؟
دل به این واصلان سرگردانمده، ای جان و روی بر گردان
زمرهٔ انبیا غلط نرونداولیا در پی سقط نروند
همه معروف و قایلند برینبگرفت این سخن زمان و زمین
که تو گر میکشی تمام این زهرهمه اجساد را توانی قهر
هم نشان بخشد از سپید وز زردهم دوا باشدت به گرم و به سرد
علت و رنج را چهار هزارمیتوان کرد ازین حجر تیمار
دهد از ذات خالد و باقیضر زهری و نفع تریاقی
به لقب عالم صغیری توزادهٔ عالم کبیری تو
نام این عالم میان اینستسومین صورت جهان اینست
پر شنیدم که جان و سر دادندنشنیدم کزین خبر دادند
جستنش گر چه از محالاتستپیش بعضی هم از کمالالتست
هر که او عالمی تواند ساختمرکب امر «کن » تواند تاخت
گر بدین جست و جوی پردازیسایه بر سلطنت نیندازی
راه توحید را بدانی رمزسر بعث و نشور ما زین غمز
پادشاهی چه بیش ازین باشد؟غایت سلطنت همین باشد
خاتم خلقتی و خاتم خلقدر تو پوشیده آز جامهٔ دلق
خاک بیزی کنی و داری گنجبس خسیس اوفتاده‌ای به مرنج
دو جهانی بدین حقیری توتا ترا مختصر نگیری تو
باز کن چشم، اگر بصر داریتا چه چیزی تو کین اثر داری؟
هر چه از کاینات گیرد ناماز بد و نیک و ناتمام و تمام
جمله راهست در تو مانندیمن از آن جمله گفتم این چندی
تا مگر قدر خود بدانی توحد جان و خرد بدانی تو
سخن مخلصان بگیری یادندهی روزگار خود برباد
این بدان: کایت شرف اینستنسخهٔ سر «من عرف » اینست
از برای تو سخت کوشیدندباز از غفلتت بپوشیدند
گر بیندازی این حجاب از رویشود اینهات کشف موی به موی
میوه از روضه‌ای چنین چیدنبی‌ریاضت کجا توان دیدن؟
بی‌ریاضت کسی نجست این حالبا ریاضت شود درست این حال
پردهٔ شهوت و غضب در پیشمنتبه کی شوی ز صورت خویش؟
این اثرها صفات تست، نه ذاتآفتابی تو وین صفت ذرات
بکن، ای دوست، چون نه جسمی توطلب خویش کز: چه قسمی تو؟
تو بدین مرتبت ز نادانیغافل از خویش وز خدا دانی
آنکه داند به چون تویی این دادنتوانش چنین گذاشت ز یاد
دادهٔ او بدان و دار سپاسپس بکوش و دهنده را بشناس
گر ندانی محل قشر از لوزگذری کن بدین مسالخ گوز
تا بدانی که دین به صورت نیستباد و بودش چنین ضرورت نیست