گنج

بخش ۳۰ - در خواص نفس قدسی و دلایل حرکات و علامات اجزای بدن

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۴۳ بیت
نفس نطقیست، بی‌زبان گویاستاین بداند کسی که او جویاست
در بصر نور و در زبان گفتاردر دهن زوق و در قدم رفتار
قوت سمع و لمس و بوییدنبه ره فکر و فهم پوییدن
همه از فیض نفس زاینده‌استجمله را نفس ره نماینده است
دیدن او به امتیاز بودگفتن او به رمز و راز بود
بر تو از بسکه مشفقست و رحیمبه هزارت زبان کند تعلیم
مینماید ز صد طریقت راهتا ز نیک و ز بد شوی آگاه
او چه شایستهٔ خودت سازدنور او عکس بر تو اندازد
نور او در تنت فرشته شودمنهی غیب و سرنوشته شود
جستن هر رگی زبانی ازوستزدن هر نفس نشانی ازوست
جستن سر نشان جاه بودو آن پایت دلیل راه بود
جستن چشم راست از شادیخبرت گوید و ز آزادی
جستن چشم چپ نشان جفایا سخنهای دشمنان ز قفا
جنبش هر یکی به منوالیستهر یکی زان دلیل بر حالیست
هم چنین حکم نبض شریاناتاندر اوقات رنج و بحرانات
نبض نملی دلیل ضعف قوامتفاوت بر اختلاف هوا
مرتعش بر حرارت طاریملتوی بر کمال بیماری
و آن دگرها بدین صفت باشدنزد آن کاهل معرفت باشد
سر بسر واقفان این رازندگوش کن تا چه پرده میسازند؟
مینیوشند و باز میگویندبی‌زبان با تو راز میگویند
زین ورق در سخن نقط به نقطکه: غلط کم کن و تو کرده غلط
چر یک اندام نیز در حالیستدر فراست دلیل بر فالیست
خال در چشم و میل در بینیصورت حیلتست و کج بینی
طرح بینی اگر بلند بودمرد مغرور و ارجمند بود
گردن و ریش و پای و قد درازاز حمایت حدیث گوید باز
اینچنین کارخانه‌ای برکارشب و روز و تو خفته غافل‌وار
چون که در تحت این بلا باشیچه کنی گر نه مبتلا باشی؟
کیست کین را شمار داند کرد؟همه را اعتبار داند کرد؟
شاد منشین، که در سرای سپنجنتوان بود بی‌کشیدن رنج
زان بدین عالمت فرستادندوین چنین ساز و آلتت دادند
تا به اینها نظر دراندازیچارهٔ کار خویشتن سازی
زیرکانی، که راز دانستندسر اینها چو باز دانستند
زین میان زود بر کنار شدندگنج‌وش سوی کنج غار شدند
گر تو کیخسروی به دین و به دادور چو ناصر شوی به حجت و داد
تا نشویی ز ملک ایران دستنتوانی به کنج غار نشست
پند درویش اگر نیندوزیزین دو خسرو چرا نیاموزی؟
تو به آموختن بلند شویتا بدانی و ارجمند شوی
چون نهاد تو آسمانی شدصورتت سر بسر معانی شد
نه زمین بر تو راه داند بستنه فلک نیز بر تو یابد دست
گر چه دیریست کندرین بندینتوانی، که سخت پیوندی
نه چنان بر زمانه بستی دلکه توانی شدن برون زین گل
من بدین غار سرفراخته‌امکه درین غار جای ساخته‌ام
آنکه در غار سور دارد و سیرغیرتش چون رها کند بر غیر؟