گنج

بخش ۱۵ - در تخلص به اسم خواجه غیاث‌الدین

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۶۴ بیت
ای دل، از حکم زیجهای کهنطالع وقت را نگاهی کن
به نمودار راست، بی تخمینراز این طفل نورسیده ببین
که قوی حال یا زبون طرفست؟کوکبش در هبوط یا شرفست؟
در جهان بر چه حال خواهد بود؟از چه چیزش وبال خواهد بود؟
به در آور ز سیر این اجرامسیر هیلاج و کدخدا و سهام
کوکب او ز کوکب دستوربنگر نیک تا نباشد دور
تا بدانیم و دل برو بندیمبه سخنهای عشق پیوندیم
به چه میمانی؟ ای حدیقهٔ نوربس شگرفی، که چشم بد ز تو دور
به نبات حسن برومندیهمچو روی حسان همی خندی
ناشکفته گلی نهشتی تواز شگفتی مگر بهشتی تو؟
ای فتوح دل سحر خیزمقرة العین خاطر تیزم
فرع و اصل تو بار نامهٔ دینباب و فصلت تراز خامهٔ دین
از بهار تو تازه‌دل جان‌هاوز نهار تو روشن ایمان‌ها
ز تو طبعم به دست شب خیزیکرده بر فرق عقل گلریزی
به زمین از سپهر پیغامیزین مباهات «جام جم» نامی
روشنی یافت عالم از نورتچون نبشتم به نام دستورت
خواجه یادم نکرد و چیزی هستکه به مصر سخن عزیزی هست
حیف باشد چنین سخن سنجیبی‌نصیب آنگه از چنان گنجی
لطفش از هر کسی خبر یابستمگر از بخت من که در خوابست
از درختی بدان طربناکیچه کم از سایه‌ای بدین خاکی؟
من فگندم سفینه را در یمگر بر او رسد ندارم غم
ای مباهات من به ایامتافتخار حدیثم از نامت
در جهان کس تویی، بگویم فاشمنم آن هیچ کس، کس من باش
زان دل ابرساز دریا کنالتفاتی به جانب ما کن
مایه داری و می‌توان امروزغم پیران خور، ای جوان، امروز
نتوان کم چنین بیندازیکه نه تبریزیم، نه شیرازی
گوشه دارم نه چون کمان چون تیرگوش دارم، که مستمندم و پیر
هست بر موجب قبالهٔ مندو سه درویش در حبالهٔ من
آن تعلق چو پای بندم کردحلق در حلقهٔ کمندم کرد
من از آن توام چو هستی اهلغم ایشان بخور، غم من سهل
از کرمشان چو خادمان بنوازیا مرا نیز خادم خود ساز
لطف کن، در کشاکشم مگذارکه چو خادم همی کشندم زار
خاک آن خادمان بی‌خایهبه ازین خادمان بی‌مایه
فکرت من نهاد دیوانیکه نخوردم ز حاصلش نانی
یا رها کن چنین غریوانمیا به بیع اندر آر دیوانم
تا تو باشی مصاحب دیوانکه نشاید دو صاحب دیوان
تا کنون گر چه چرخ سفله‌نهادهیچم آن دست‌بوس دست نداد
به خیالی ز دور ساخته‌امهوسی غایبانه باخته‌ام
از دعایت نبوده‌ام خالیبگذرانم گواه آن حالی
پای رفتن نبود در دستمورنه من بر گزاف ننشستم
بعد ازین چون قلم به سر کوشمجامهٔ کاغذین فروپوشم
علم جامه جمله قصهٔ دادو اندرو کرده غصهٔ خود یاد
مگرم کاغذی شود روزیبر سر آن غیاث دین سوزی
احدی کو دهد به هر کس کاماوحدی را به دست داد این جام
جامش از راه چون درست آمدگر چه دیر آمدست چست آمد
او چو در پردهٔ طلسم کمالپیشت آورد کارنامهٔ حال
ره بگنجش ده، ار نرفت این باربر سر گنج خویشتن چون مار
نفسی هم به کار من پردازکه چو کیخسروم نبینی باز
جام بستان، که می‌گریزم منزانکه سرمستم و بریزم من
جاودانیست، من بگویم راستسخن، آنگه چنین سخن که مراست
دخترانند خوب و بالغ و بکرکه به نه ماه زاده‌اند از فکر
نگشاید جزین سخن دل تنگکه بماند چو نقش بر دل سنگ
نیست امروز، خواجه می‌داندهیچ‌کس کین چنین سخن راند
روزگارم بساز و کار ببینشیرگیرم کن و شکار ببین
جرعه‌ای زان کرم به کامم ریزبادهٔ جود خود به جامم ریز
در دلیری، اگر چه گشتم گرمورقم پر عرق شدست از شرم
گر چه شوخیست این و پیشانیتو بنه عذر این پریشانی
مگر این سروران که در پیشندچون ز فضل و هنر ز من بیشند
دور دارند ازین حروف انگشتنزنندم درفش خود بر مشت
در مصافات من سخن سنجمبه مصافم مبر، که می‌رنجم
با غم عشق خلوتی دارموز بد و نیک سلوتی دارم
زان حضور آمد این نماز درستگو: مگرد این شکسته باز درست
از تو خالی مدار گنجم راتا ببویی مگر ترنجم را
جام جمشید می‌بری زنهار!عدل جمشید کن به لیل و نهار