بخش ۱۴ - در حسب حال خود گوید
چون مزاج جهان بدانستمنشدم غره، تا توانستم
کار من گوشه و کناری بودراستی را شگرف کاری بود
ماه را قدر من سها گفتیزهره را خود ببین چها گفتی؟
آنکه مهرش نیاید اندر چشمشاید ار گیرد از عطارد خشم
منزلم مکهٔ مبارک بودنزلم از «عمَّ» و «تبارک» بود
دل من با ملک به راز شدهجانم از جسم بینیاز شده
دیر در قدس و سیر در لاهوتاز «ابا» و «ابیت» ساخته قوت
بوقبیس و حری درون خطمبولهلب در زبانهٔ سخطم
منکسر گشته قلب و یار شدهقالبم عنکبوت غار شده
دم عیسی دل مرا حاصلکف موسی به ساعدم واصل
نفس من زبور خوان گشتهنفسم انجیل را زبان گشته
دامنم زان فتوح گرما گرمداشت از آستین مریم شرم
هر زمانم نوازشی تازهچرخ از آواز من پر آوازه
ماه طلعم کلف پذیر نبودروز عیشم زوال گیر نبود
سایه بر مال کس نیفگندممالش کس نکرد در بندم
چشم زخمی به حال من برسیدتیر نقصی به بال من برسید
غیرت روزگار بادم داددادم آن روزگار نیک بباد
دو سه درویش را به من پیوسترونق احتشام من بشکست
غم ایشان دلم به جان آوردبه ضروریم در میان آورد
تا شدم کفچه دست و کاسه شکمبر در خلق میشدم که: درم
چند پرسی نشان من که کجاست؟گم شدم، پی چه پویی از چپ و راست؟
مدتی شد که از وطن دورمغربتم رنجه کرد و رنجورم
دل من تاب و سینه تنگی یافتجانم از غصه بار سنگی یافت
رخت خود در خرابهای بردمزان دل افسردگان بیفسردم
سخنم را درو رواج نبودوز خرابی برو خراج نبود
بر سر شعر جان همی دادمگاهگاهش به نان همی دادم
با چنان قوم و دستگاهی سهلسازگاریست کار مردم اهل
گر نبودی شکوه یک دو بزرگاندران فترتم بخوردی گرگ
در چنین فقر و نامرادیها« خضعت وجهتی لوادیها»
صدر مشروح و صدره چاک زدهسالها آه سوزناک زده
منتظر تا سحر شود شاممرنگ روزی بتابد از بامم
خبر منعمی شنیده شودهوشمندی ز دور دیده شود
تا که شد صیت رتبت خواجهسروری را تراز دیباجه
مسندش سد ملک داری شدفلکش حامل عماری شد
اختر طالعم بلندی یافتکارم از بخت زورمندی یافت
غم دل روی در رمیدن کردفتنه آهنگ آرمیدن کرد
شب سروشی به صورت مردمقال: «یا ایها المزمل، قم»
ای کلیم سخن کلامت کو؟جم جهانگیر گشت جامت کو؟
کرمش در گشود و خوان انداختلطفش آوازه در جهان انداخت
چه نشینی که وقت کار آمد؟گل امیدها به بار آمد
مرد کاری، حدیث مردان کنجام پر گشت، دور گردان کن
کارت از دست اگر چه رفت، بکوشوین قدح را به یاد خواجه بنوش