گنج

بخش ۱۶ - در طامات

ساقی ار صاف نیست، زان دردیقدحی ده، که خواب من بردی
نیست صافی، مهل که جوش کنمجام دردم بده، که نوش کنم
صف پیشینه صاف‌ها خوردنددرد دردی به من رها کردند
درد دل را به درد بنشانمدرد بهتر که درد بر جانم
اقتضای زمان ما اینستچه توان کرد؟ از آن ما اینست
گر چه آن دوستان ز دست شدندخنک آنان که زود مست شدند!
دلم از جان خویش سیر آمددور او بیش ده، که دیر آمد
مست بگذار در بیابانششب چو بیگه شود بخوابانش
جایش این به که جای خوابی هستور خمارش کند شرابی هست
روز مرگ ار به حال بد باشمبده این جام، تا به خود باشم
چون اجل در کشد به خود تنگمبنه این جام بر سر سنگم
تا چو آید دل از دهان بر لبجام بر کف رویم و جان بر لب