بخش ۱۲۸ - خطاب به خواجه غیاثالدین محمد
ای شب و روز عالم از تو بسازشب و روزی به کار ما پرداز
شب نگاهی درین معانی کنروز لطفی چنانکه دانی کن
حبذا از چنان دل افروزی !اتفاق چنین شب و روزی
صاحبا، در شب سعادت خوابمکن و روز نیک را دریاب
که وجودت به جود فربه بادروزت از روز و شب ز شب به باد
تحفه کین مفلس فقیر آورددر پذیر، ارچه بس حقیر آورد
تو که بر فرق آسمان تاجیبه متاع زمین چه محتاجی ؟
گر علومست در نوشتهٔ تستور سلوکست سر گذشتهٔ تست
نه بدان آورندت اینها پیشکه شود دانشت به اینها بیش
سخن از خواندنت به کام رسدچون به نام تو شد به نام رسد
کاملی را که بنگری از دورگرچه خامل بود، شود مشهور
صوت صیت تو در جهانگیریبر صدای فلک کند میری
قید اقبال در سر قلمتمرکز فتح سایهٔ علمت
مستی خواجگان همنامتدر دو گیتی ز جرعهٔ جامت
بر تو خوردی ازین جهانداریکه بزرگی ز آسمان داری
بدعا خواستست شاه ترازان پرستد همی سپاه ترا
با تو همراه کردهاند از غیبسروری، چون کف کلیم از جیب
ای همه ناز و نوشها بتو خوشناز ما نیز وقتها میکش
طرفه باشد چو موی بر دیباناز کردن ز روی نازیبا
من درین سالها که بی توشهکرده بودم زاین و آن گوشه
ارغنون غمت نواختهامبدعای تو سر فراختهام
خانه پرور ز سایه گوید و نورعاشقانرا چه غیبت و چه حضور؟
مردم این جهان و مرد تویینوش داروی اهل درد تویی
آن مبین کم سریست یا پاییست؟بشنو کین سخن هم از جاییست
گر قبول اوفتد رهینم و شادو گرش رد کنی، بقای تو باد
نه که هر مهرهای گهر باشدکار درویش ما حضر باشد
چشم کردی بروی هرکس بازنظری هم بدین غریب انداز
من چگویم : چه کن؟ تو میدانیمددم کن بهر چه بتوانی
نظری کن به حال من زین بهزانکه من هم رعیتم در ده
ده نشینی چه دیگ جوشاند ؟جامهٔ مدح در که پوشاند ؟
این چنین فضل و خلق باید و خویتا توان باخت در معانی گوی
از تو گیرد سخن فروغ چو شمعکه بر تست کل معنی جمع
مصر جامع تویی معانی راپادشاهی و پهلوانی را
هرکجا این چنین کمالی هستنطق را اندرو مجالی هست
تا کنونم نبوده ممدوحیآب توفان آز را نوحی
چون رسید این سفینه بر جودیعرضه افتد به لحن داودی
در زبور سخن مناجاتممشتمل بر فنون حاجاتم
بنوازم به قدر و اندازهتا برون آورم تر و تازه
از نورد سخن نسیجی چندوز رصدگاه فضل زیجی چند
گرچه از سیرت هنر پوشیتن فرو دادهام به خاموشی
دگر اندر خروشم آوردندهمچو دریا به جوشم آوردند
سخن اوحدی، که میدانیاندرین روزگار ارزانی
کم به دیوان برند مانندشور مدون شود، بخوانندش
هر مگس انگبین چه داند کرد؟جز مگس انگبین تواند خورد؟
مگسی انگبین چو ماه کندمگسی دیگرش تباه کند
این سخنهای بکر پروردهمهل امروز در پس پرده
شعر نوری ز عرش زاینده استزان چو عرش استوار و پاینده است
فیض باید به آسمان قایمتا بماند چو آسمان دایم
گرچه فوجی به شعر مشهورندپیش عقل از حساب ما دورند
اندرین جام کن به لطف نگاهتا ببینی چو بیژنم در چاه
ای که کیخسرو زمانی توکی روا باشد ار ندانی تو؟
بیژن شیر خفته در زندانکنده گرگین بیهنر دندان
داری این جام و این گلستان رابدر افگن سفال مستان را
چون چراغیست این صحیفهٔ نورشده نزدیک ازو منور و دور
کش برافروختم به روغن روحآخر شب به بزمهای صبوح
هر کرا باشد این چنین گنجیبرده باشد به حاصلش رنجی