گنج

بخش ۱۲۷ - در معارج ارواح و ابدان و عذاب ایشان

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۴۵ بیت
ورندارد ز دین و دانش بهراز تنش جان جدا کنند به قهر
در جهان جای او حجیم بودآبش از جرعهٔ حمیم بود
تنگ ماند برو جهان فراخرخ فرا میکند به هر سوراخ
گرد او دودهای ظلمانیاز مزاجات جهل و نادانی
او در آن دودهای آتش ریزمیرود چشم بسته، افتان خیز
عور ماند، که پرده در بودستخوار ماند، که عشوه‌گر بودست
گه رود با روان غمناکانگه درآید به گور ناپاکان
به هوا بر شود، بسوزندشبر زمین بگذرد، بدوزندش
کور و در دست او عصایی نهعور و بر دوش او کسایی نه
تن او قوت مار و طعمهٔ موراو همی بین و میگذر از دور
نه ز پس راه یابد و نه ز پیشنه به بیگانه در رسد، نه به خویش
رخ به راه آورد، قفاش زنندباز گردد، به صد جفاش زنند
نه گریزندگیش را پایینه ستیزندگیش را رایی
جان او در تموز و یخ‌بندانزنده، لیکن فتاده در زندان
دل او بی‌ضیا و نور و فروغگوش او بر گزاف و فحش و دروغ
ظلمت ظلم بر وی اندودهچرک بر چرک و دوده بر دوده
تهمت و جهل و حسرت و خواریفرقت و گمرهی و بی‌یاری
کرده پهنای خاک تنگ بروچرخ باریده شوک و سنگ برو
جانش از نور علم عاری و عورتن ز ظلمت بمانده در گل گور
زان و حل قوت گذشتن نهبه عمل راه باز گشتن نه
گرد بر گرد او ز مظلمه‌هابرقهای جهنده از دمه‌ها
صحبتش با بدان و نیکی نهسر او پر خمار و سیکی نه
کارش از دست رفته، سر در پیشدیده احوال خویش و رفته ز خویش
چون در آید سرش ز غفلت نومبشناسد که : «لیس ظلم الیوم»
دوزخ نقد مفسدان اینستنسیه خور صد هزار چندینست
این چنین مرگ مرگ عام بودوینچنین مرده ناتمام بود
روح ازین گنبدش بدر نشودبلکه زین چاه بر زبر نشود
روی تحقیق ازو نهان گرددآرزومند این جهان گردد
هر به یک چند در لباس خیالاندر آید به خواب اهل و عیال
بنماید به عجز صورت خویشعرضه دارد همی ضرورت خویش
تا بدانند جنس رازش رامعنی حاجت و نیازش را
دو سه نانش به زور بفرستندیا چراغی به گور بفرستند
بعد ازو گر یکی ز صد بدهندصدقات آن بود که خود بدهند
هرچه بیش از کفاف داری توندهی، بر گزاف داری تو
پیش از آن کت اجل کند در خوابخویشتن را به زندگی دریاب
تا نباید بلابه و زاریمال خود خواستن بدین خواری
حق ایزد نداده‌ای به خوشیتا مکافات آن چنین بکشی
از تو کرد او به صد زبان خواهشتو ندادی به گوش خود راهش
اهل حاجت که داری از چپ و راستلب ایشان بدان زبان گویاست
حق و ادرار خویش میطلبندنه ز انصاف بیش میطلبند
شکر انعام او به دانش کننظری هم به بندگانش کن
آنچه بینی که دون و بدکارندبر ایزد نه روزیی دارند؟
گر چنینش خوری، رسی به صوابور نه بعد از تو خود خورند اصحاب
بتو پیش از تو گر زری دادنددان که از بهر دیگری دادند
گر تو دادیش یافتی جنتور نه او خود ربود بی‌منت