بخش ۱۲۶ - حکایت
شد غلام ملک به می خوردنبشدند از پیش به پی کردن
یافتندش به کنج میخانهمفلس و عور و مست و دیوانه
پس بگفتند پند و هیچ نگفتمیکشیدند و او دگر میخفت
رند کی میگذشت آشفتهبارها خانه پدر رفته
دید کان گیرو ده مجازی نیستگفت: خشم ملوک بازی نیست
بهلیدش چنانکه مست افتدکه بلا بیند ار به دست افتد
خواجه هر چند پر هنر داندجرم خود بنده نیکتر داند
قصهٔ این پسر بپرس ازمنکین خمارش به از خمار شکن
آنچه گفتیم حال دانا بودکه به علم و بدین توانا بود