گنج

بخش ۱۲۵ - درصفت بهشت و مراتب آن

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۷۰ بیت
چون بمیری ازین جواهر خمسعقل و نفست نپاید اندر رمس
در این نه مقوله بسته شوددل ازین چار قید رسته شود
برهی از سه بعد و از شش حداوحدی‌وش رخ آوری به احد
این تخیل نماند و احساسوین تکاپوی منهیان حواس
دیدهٔ روح بی‌سبل گرددمشکل نفس جمله حل گردد
هرچه خواهی میسرت باشدوآنچه جویی برابرت باشد
در جهانی رسی سراسر جانوندرو کاردار عقل و روان
لبشان بی‌زبان سخن پیوندچهره بی‌عشوه شاهد و دلبند
همه یکرنگ و هیچ رنگی نههمه صلح و هراس جنگی نه
جامها پر ز شهد و شیر وشرابباغها پردرخت و میوه و آب
باغ مینو گشاده در درهمشاخ مینا کشیده سر در هم
شربت آینده نزد رنجورانمیوه ریزنده بر سر دوران
هرچه جان کشته پیش دل رستهچشم جان دیده هرچه دل جسته
دور نزدیک و سخت نرم شدهزشت زیبا و سرد گرم شده
همه از مردن و هلاک ایمندل و جانها ز ترس و باک ایمن
نه ز اندوه رخ بریزد رنگنه ز انبوه خانه گردد تنگ
فارغ از رنج ناملایم و ضدایمن از ازدحام دشمن وند
بر سر دوشها تراز بقادر کف هوشها جواز لقا
بر بساط بقا چو دلبندانوز نشاط لقا چو گل خندان
باغهایی به دست خود کشتهبر زمینی ز عنبر آغشته
گه شراب بقا چشانندشگه به باع لقا کشانندش
گه کند در جمال حور نظرگه ز کوثر کنندش آبشخور
ملکش در نوازش آرد و نازمیکند در جهان جان پرواز
حلم او انگبین ناب شودعلم گه شیر و گه شراب شود
حله پوشد، که سترپوشی کردباده نوشد، که خشم نوشی کرد
پیشش آرند میوه‌های بهشتاز درخت عمل که اینجا کشت
تیر انصاف در کمان آرندجان به شکرانه در میان آرند
رنج‌بینان به راحتی برسندره‌نشینان به ساحتی برسند
چون شوی دور ازین سرای هوسبا تو همراه علم باشد بس
عملت میبرد علم در پیشعلم خود را جدا مدار از خویش
گر طلب میکنی بهشت بقانزنی جز در بهشت لقا
در بهشت خدا علف نبودهرچه خواهد شدن تلف نبود
وآنچه از خوردنیست نام او راگرچه باشد، مشو غلام او را
بادهٔ او رحیق مختومستختمش از مشک او نه از مومست
شیر علمست و باده معرفتششهد شیرین تعقل صفتش
در زمین شیر و انگبین گوییچون روی بر فلک همین گویی
تو کزین گونه غره‌باشی و غرقز آسمان تا زمین برتوچه فرق؟
رو به دیدار روح دل خوش کنگندم و میوه را برآتش کن
در بهشتی که سفرهٔ نانستپی‌منه، کان بهشت دونانست
گرتو از بهر باغ در کاریدر ده این باغ‌ها بسی داری
بی عمل در بهشت رفت آدمآدمی بی‌عمل درآید هم
باغ دیدار جوی و آب لقاباغ انگور و میوه را چه بقا؟
میزبان را چو با تو میل بودخوردن میوه خود طفیل بود
جای خود در بهشت باقی کنرخ در آن بزمگاه ساقی کن
دست جز بر در قبول مکشداس در گندم فضول مکش
آدمت را که خواب جهل بودامر« لاتقرابا» ش سهل نمود
گر بدان نکته دست رد نزدیدر ره «اهبطو» ش حد نزدی
چه دهی دل بدین شمامهٔ شوم؟دست کش سوی میوه معلوم
کار حوا به جز هوا نبودز آدم این بیخودی روا نبود
آن بهشتی که اندرو علفستلایق مدخلان ناخلفست
اندر آن عالم این ستمها نیستوین بد و نیک و بیش و کمها نیست
فارغست از تزاحم و تنگینیست رنگی بغیر یکرنگی
عالم وحدتست عالم نورعالم کثرت این سرای غرور
جای شخص مجرد روحینبود جز بهشت سبوحی
برتفاوت بود مراتب خلددور از اندازه نیست راتب خلد
هشت جنت ز بهر این آمداز حکیمان بما چنین آمد
هر یکی را ز ما بهشتی هستقصر و ایوان و آب و کشتی هست
تو ببین نیک تا چه کاشته‌ای؟چه به روز پسین گذاشته‌ای؟
نکنی رخ به خانه‌های بهشتگرنه از زر بود بنا را خشت
زر فرستی برای خشت زنانچند ازین زر؟ زهی سرشت زنان!
نه به اخلاص میکنی کاریزان درختت نمیدهد باری
تو که در بند قلیه و نانیکی رسی در بهشت رحمانی؟
خوردن اینجا روا نمیدارنددر بهشت آش و سفره چون آرند؟
در بهشت ار خوری جو و گندمهمچو آدم کنی ره خود گم
ریستن گیردت ز خوردن زشتبه درت باید آمدن ز بهشت
عاقلان مردن از اجل گیرندعاشقان پیش ازین اجل میرند
بی‌گناهی بپوی مردانهکه گنه‌کار ترسد از خانه
مرگ نیکان حیات جان باشدمرگ بر بدکنش زیان باشد
گر بترسد ز مرگ بدکارهنتوان کرد عیب بیچاره
دل او میدهد گواهی راستکه اجل داد او بخواهد خواست