بخش ۱۱۳ - در حقیقت اجابت دعا
گر دعا جمله مستجاب شدیهر دمی عالمی خراب شدی
تو دعا را اگر ندانی روزنشوی بر مراد خود پیروز
تا نیابد دل تو راه به غیبدست حاجت برون میآر از جیب
غیبدان جز به نور نتوان شدوقت بین بیحضور نتوان شد
گر دلت حاضر و تنت نوریستهر چه خواهی بخواه، دستوریست
نفس مستجاب آنکس راستکز خدا جز خدا نجست و نخواست
تو به خود نزد او ندانی شدتا نخواند کجا توانی شد؟
اوست نزدیک ورنه دوری توحاضر او بس، که بیحضوری تو
گر نه راه تقرب او رفتیبا تو «انی قریب» کی گفتی؟
چون در آن قرب محو گردی توصورت خویش در نوردی تو
دگرت لذت از جهان نبوداز توسر ازل نهان نبود
به محبت رسی از آن قربتبرهی از مشقت غربت
او ترا سمع و او بصر گردداو ترا راه و راهبر گردد
او ترا دست گردد و او تیغهر چه خواهی نباشد از تو دریغ
نفس او با تو همخطاب شودسخنت جمله مستجاب شود
غیب را با دلت خطابی هستزان نظرهات فتح بابی هست
لیک هم آفتیست در هوشتکه نرفت آن خطاب در گوشت
تیر چون از کمان سست آیداز کجا بر هدف درست آید؟
تو که بازوی بیگناهت نیستسپری جز عطای شاهت نیست
تا عصای تو اژدها نشودبه دعای تو کس رها نشود
چون نهای واقف از دعای بشرمیبری در دعای باران خر
پیش ایزد ببین قبولت هست؟پس برآور به سوی بالا دست
هر چه در خط عالم اویندهمه تسبیح او همی گویند
هر کسی را به قدر پایهٔ خویشهست حدی که نگذرد زان بیش
کس به تسبیح او نیابد راهمگر از لهجهٔ کلامالله
هر زبان، گر چه گفتگو داندحق تسبیح او هم او داند
اندرین نکته چون نکردی سیرنبری ره به سر منطق طیر
هر کرا از درش سؤالی هستهر یکی را زبان حالی هست
ورد رنجور چیست؟ «یا شافی»وان بیچاره؟ « انه کافی »
مرغ یا ز آب و دانه گوید رازیا ز پیکان و سنگ و چنگل باز
مور از آسیب سیل و آفت سمطلب ارزن و جو و گندم
گر ازین در بود عبارت توکس نپیچد سر از اشارت تو
در جهان اسم اعظم او داندو آن بود کوت بر زبان راند
هر که با نامش آشنا گردیدحاجتش سربسر روا گردید
تا نگویی سخن مناسب حالنشود هیچ مستجاب سؤال
هر چه خواهی به قدر حاجت خواهتا بدان در دهند بازت راه
چو فزونت دهند ز آن تو نیستهم نکوتر، کزان زیان تو نیست
تو که زر داری و درم خواهیپر تمنا کنی، نه کم خواهی
دو بسازی سرای و بس نکنیتا بچار دگر هوس نکنی
گر بلندت کند نیایی زیرور فزونت دهد نگردی سیر
چون به حاجت چنین سرایی توبهلد تا همی درایی تو
حال آن طفل و حالت تو یکیستدر بزرگی و خردی ارچه شکیست
کانگبینش دهی شکر خواهدورچه شیرین کنی دگر خواهد
چون ز حد بگذرد فغان و خروشبر دهانش زنی شود خاموش
این حسابت کجا شود روزی؟چون ز دانندهای نیاموزی