بخش ۱۱۲ - در تصدیق کرامات اولیا
قوت نفس را مقاماتستسر آن معجز و کراماتست
نفس چندانکه هست بالاتردر کرامات و کشف والاتر
از کدورت دلت چو گردد دوررختت از ظلمت آورند به نور
غیب دان جز به نور نتوان شدوقت بین بیحضور نتوان شد
دل در آن نور چون مقیم شودحرکات تو مستقیم شود
باشدت حکم بر وجود و عدملیک بیحکم بر نیاری دم
خواهشت چون برای او باشدتو نباشی، رضای او باشد
تا نگیری صفات روحانیتا نگردی ز پا و سر فانی
قربت خود کجا دهد شاهت؟به ولایت کجا بود راهت؟
به محبت چو مبتلا باشیگاه و بیگاه در بلا باشی
بیولایت ز خوف نتوان رستتا ولی نیستی تو خوفی هست
به ولایت چو دل ستوده شوددر هیبت برو گشوده شود
چون رسی در مقام محبوبیزو نبیند دل تو جز خوبی
صورتت صورت فرشته شودزیر پایت زمین نوشته شود
بر سر آبها روان گردیغیب گویی و غیبدان گردی
از نظرها نهان توانی شدمقتدای جهان توانی شد
نگذارد ز لطف صانع توکه شود هیچ چیز مانع تو
تو مسلم شوی به سلطانیگه نوازی و گاه رنجانی
آوری اسب قربت اندر زینبه اجابت شود دعات قرین