غزل شمارهٔ ۹
مبارک روز بود امروز، یاراکه دیدار تو روزی گشت ما را
من آن دوزخ دلم، یارب، که دیدمبه چشم خود بهشت آشکارا
نه مهرست این، که داغ دولتست اینکه بر دل بر ز دست این بینوا را
ز یک نا گه چه گنج دولتست این؟که در دست اوفتاد این بینوا را
درین حالت که من روی تو دیدمعنایتهاست با حالم خدا را
هم آه آتشینم کارگر بودکه شد نرم آن دل چون سنگ خارا
مرا تشریف یک پرسیدنت بهز تخت کیقباد و تاج دارا
بکش زود اوحدی را، پس جدا شوکه بیرویت نمیخواهد بقا را