غزل شمارهٔ ۸
درد سری میدهیم باد صبا راتا برساند به دوست قصهٔ ما را
برسر کویش گذر کند به تانیبا لب لعلش سخن کند به مدارا
پیرهن ما قبا کند به نسیمشبرکند از ما دگر به مژده قبا را
مرهم این ریش کرد نیست، که عمریسینه سپر بودهایم زخم بلا را
دنیی و دین کردهایم در سر کارشگردن و سر مینهیم تیغ و قفا را
ای بت نامهربان، بیا و بیاموزاز سخن من حدیث مهر و وفا را
پای چنین سرزنشتها چو نداریدست مزن عاشقان بی سرو پارا
عیب زبونی نه لایقست،گر از خوددفع ندانست کرد تیغ قضا را
اوحدی، از من بدار دست ملامتمن چه کنم؟ کین ارادتست خدا را