غزل شمارهٔ ۷
چگونه دل نسپارم به صورت تو، نگارا؟که در جمال تو دیدم کمال صنع خدا را
چه بر خورند ز بالای نازک تو؟ ندانمجماعتی که تحمل نمیکنند بلا را
نه رسم ماست بریدن ز دوستان قدیمیدرین دیار ندانم که رسم چیست شما را
مرا که روی تو بینم به جاه و مال چه حاجت؟کسی که روی تو بیند به از خزینهٔ دارا
شبی به روز بگیرم کمند زلفت و گویم:بیار بوسه، که امروز نیست روز مدارا
جراحت دل عاشق دواپذیر نباشدچو درد دوست بیامد چه میکنیم دوا را؟
صبور باش درین غصه، اوحدی، که صبورانسخن ز خار برون آورند و سیم ز خارا