گنج

غزل شمارهٔ ۶

پیر ریاضت ما عشق تو بود، یاراگر تو شکیب داری، طاقت نماند ما را
پنهان اگر چه داری چون من هزار مونسمن جز تو کس ندارم پنهان و آشکارا
روزی حکایت ما ناگه به گفتن آیدپوشیده چند داریم این درد بی‌دوا را؟
تا کی خَلی درین دل پیوسته خارِ هجران؟مُردم ز جورت آخر، مَردم نه سنگ خارا
آخر مرا ببینی در پای خویش مردهکاوّل ندیده بودم پایان این بلا را
باد صبا ندارد پیش تو راه، ورنهبا ناله‌های خونین بفرستمی صبا را
چون اوحدی بنالد، گویی که صبر می‌کنمشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا