گنج

غزل شمارهٔ ۱۰

در چرخ کن چو عیسی زین جا رخ طلب راو آنجا درست گردان پیوند ابن و اب را
گویا شود پیاپی با دل مسیح جانتچون مریم ار ببندی روزی دو کام و لب را
با چشم تو چو گردی رطل‌اللسان به یادشاز چوب خشک برخود ریزان کنی رطب را
خواهی که جاودانت باشد تصرف اینجااز خویشتن جدا دار این شهوت و غضب را
داری دلی چو کعبه و ز جهل و از ضلالتدر کعبه می‌گذاری بوجهل و بولهب را
ای تن، چو دل به خوبان دادی و من نگفتمبر ماهتاب خواهی افکند این قصب را
دل رای حقه بازی زد بر دهان تنگشما عرضه بر که داریم این عشق بوالعجب را؟
گفتم: مگر به پایان آید شب فراقشدر شهر عاشقان خود پایان نبود شب را
ای اوحدی، چو رویش دیدی بلا همی‌کشچون انگبین تو خوردی تاوان نبود تب را