غزل شمارهٔ ۱۱
بر قتل چون منی چه گماری رقیب را؟ای در جهان غریب، مسوز این غریب را
دورم همی کنند ادیبان ز پیش توای حورزاده، عشق بیاموز ادیب را
روی تو گر ز دور ببیند خطیب شهردیگر حضور قلب نباشد خطیب را
ترسا گر آن دو زلف چو زنار بنگرددر حال همچو عود بسوزد صلیب را
ما دوست را به دنیی و عقبی نمیدهیمزنهار! کس چگونه فروشد حبیب را
از من مدار چشم خموشی، که وقت گلمشکل کسی خموش کند عندلیب را
همرنگ اوحدی شود اندر جهان به عشقهر کس که او نگه کند این رنگ و طیب را