گنج

غزل شمارهٔ ۸۸۰

با دشمنان ما شد هم خانه آشناییکرد از فراق ما را دیوانه آشنایی
روزی هزار نوبت از شمع عارض خودما را بسوخت همچون پروانه آشنایی
از زلف و خال مشکین پیوسته بر رخ و لبهم دام عشق دارد هم دانه آشنایی
ترس خدا ندارد در سینه شهر سوزیمویی وفا ندارد در شانه آشنایی
آن روز کاشنا شد با من به دلنوازیگفتم که: زود گردد بیگانه آشنایی
پیمانهٔ‌پر از می در ده، مگر که با ماپیمان کند چو بیند پیمانه، آشنایی
ای اوحدی، چه حاجت چندین سخن؟ که حرفیبس، گر چنانکه باشد در خانه آشنایی