گنج

غزل شمارهٔ ۸۸۱

ای نافهٔ چینی ز سر زلف تو بوییماه از هوست هر سرمه چون سر مویی
شوق تو ز بس جامه که بر ما بدرانیدنی کهنه رها کرد که پوشیم و نه نویی
از بادهٔ وصل تو روا نیست که داردهر کس قدحی در کف و ما کشتهٔ بویی
من شیشهٔ خود بر سر کوی تو شکستمکز سنگ تو بیرون نتوان برد سبویی
مجموع تو در خانه و مرد و زن شهریهر یک ز فراق تو پراگنده به سویی
یک روز برون آی، که هستند بسی خلقدر حسرت دیدار تو بر هر سر کویی
چون اوحدی از هر دو جهان روی بتابیمآن روز که روی تو ببینم و چه رویی؟