غزل شمارهٔ ۸۷۹
چه شود کز سر رحمت به سرم باز آیی؟در وصلی بگشایی ز درم باز آیی؟
از برم صبر و قرار و دل و دانش بردینام اینها نبرم گر به برم باز آیی
چون ز هجر تو شوم کشته بیایی، دانمچه تفاوت کند ار زودترم باز آیی؟
گر بدانم که کجایی؟ به سرت پیش آیمور بدانی که چه زارم؟ به سرم بازآیی
قوت آمدنم نیست به نزد تو مگرهم تو لطفی بکنی و به کرم باز آیی
اوحدی شد چو هلالی ز فراقت، چه شود؟گر درین هفته چو ماه از سفرم بازآیی