گنج

غزل شمارهٔ ۸۷

نوبهارست و چمن خرم و گلزار اینجاستاِرَمِ دیده و آرام دلِ زار اینجاست
بر سر خار چمن روی بمالیم چو گلگر بدانیم که باز آن گل بی‌خار اینجاست
تن از آنجا نشکیبد، دلم اینجا چون نیستدلم آنجا ننشیند، که مرا یار اینجاست
عجب ار تا به ابد روی رهایی بینداین دل خسته که محبوس و گرفتار اینجاست
شکرم زان لب و سیب از رخ و نار از سینهنفرستاد، چو دانست که: بیمار اینجاست
اگرم نیز بگوید که: دل خویش ببرروی آوردن او نیست، که دلدار اینجاست
روی آن نیست که: این جا بنشیند بی‌کاردل آشفتهٔ ما را، که سر و کار اینجاست
از وجود من اگر اندک و بسیاری مانداندک اینست که می‌بینی و بسیار اینجاست
بر من این جا تو اگر عرضه کنی هشت بهشتندهم دل به بهشت تو، که دیدار اینجاست
می به دست من سرگشته اگر خواهی دادهم ازین میکده درخواه، که دستار اینجاست
هر چه در جملهٔ خوبان طلبیدی از حسنبه رخ دوست نظر کن، که به یک بار اینجاست
پیش شکّر دهنش بار شکر نگشایندچو ببینند که: آن قند به خروار اینجاست
بجز او کس نشناسم که بجوید دل مابفرست، اوحدی، آن دل که خریدار اینجاست