غزل شمارهٔ ۸۴۲
نسیم صبح، کرم باشد آن چنان که تو دانیگذر کنی ز بر من به نزد آنکه تو دانی
پیام من برسانی، بدان صفت که تو گوییسلام من برسانی، بدان زبان که تودانی
چو راز با کمرش در میان نهی بشگرفیدرافگنی سخن من بدان میان که تو دانی
به گوشهای کشی آن زلف را به رفق و بگوییکه: بازده دل ما را بدان نشان که تو دانی
خبر کنی لب او را که: ای ز راه ستیزکنی دریغ دل این شکسته آن که تو دانی
ز حال اوحدی ار پرسدت که چیست؟ بگوییکه: در غمت نفسی میزند چنان که تو دانی