غزل شمارهٔ ۸۴۳
حاصل از عشقت نمیبینم به جز غم خوردنیپرورش مشکل توان کرد از چنین پروردنی
دوش فرمودی که خواهم کشتن آن شوریده رااز پس سالی عفالله! نیک یاد آوردنی
سر ز شمشیرت نمیپیچم، که اندر دین مندولت تیزست شمشیری چنان در گردنی
گر هزارم بار خون دل بریزی حاکمیاز تو من آزار چون گیرم بهر آزردنی؟
ز آستانت بر نخواهم داشتن سر بعد ازینهم سر کوی تو گر ناچار باشد مردنی
دل چنان خو کرد با رویت که تن با خاک پاکراستی بیم هلاکست از چنان خو کردنی
اوحدی، گر آرزو داری که کام دل بریناگزیرت باشد از بار ملامت بردنی