غزل شمارهٔ ۸۴۱
مرحبا، ای گل نورسته، که چون سرو روانیچشم بد دور ز رویت، که شگرفی و جوانی
فکر کردم که بگویم: بچه مانی تو؟ ولیکنمتحیر نه چنانم که بدانم: بچه مانی؟
دفتری باشد اگر ، شرح دهم وصف فراقتقصهٔ شوق رها کردم و خاطر نگرانی
گر بر آنی که: غمت خون من خسته بریزدبنده فرمانم و خشنود به هر حکم که دانی
این نه حالیست که واقف شوی ار با تو بگویمصورت حال نگه دار که معنیش ندانی
درد خود را به طبیبان بنمودم، همه گفتند:روی معشوقه همی بوس، که عشقست و جوانی
باغبانا، ادب آنست که چون در چمن آیدسرو را برکنی از بیخ و به جایش بنشانی
ای که بییاد تویک روز نمیباشم و یک شبچون ببینی، سخنم یک شب و یک روز بخوانی
کی به دشنام و جفا دور توان کردنم از تو؟که به شمشیرم ازین کوچه بریدن نتوانی
مرغ مالوفم و با خاک درت انس گرفتهنه گریزندهٔ وحشی، که به سنگم برمانی
اوحدی، زخم بلایی که ترا بر جگر آمدریش ناسور شد از بس که تو خون میبچکانی