گنج

غزل شمارهٔ ۸۴۰

کاکل آن پسر ز پیشانیکرد ما را بدین پریشانی
حاصل ما ز زلف و عارض اوستاشک چون خون و چشم چون خانی
شب اول چو روز دانستمکه کشد کار ما به ویرانی
ای به رخسار آفتاب دوموی به دیدار یوسف ثانی
در کمند توییم و می‌بینیمستمند توییم و می‌دانی
عهد بستیم و نیستی راضیدل بدادیم و هم پشیمانی
گر نیاییم یاد ما نکنیور بیاییم رخ بگردانی
دل به دست تو بود، بشکستیتن به حکم تو گشت و تو دانی
حالم از قاصدان نمی‌شنوینامم از نامه بر نمی‌خوانی
اوحدی را ز درد درمان کنکه بنالد ز درد و درمانی