غزل شمارهٔ ۸۲۳
ای غنچه با لب تو ز دل کرده همدمیگل وام کرده از رخ خوب تو خرمی
زلف و رخ ترا ز دل و دیده میکنندمشک و سمن چو عنبر و کافور خادمی
زان خط سبز و چهرهٔ رنگین و قد راستیک باغ سوسن و گل و شمشاد با همی
بر صورت تو ماه و پری فتنه میشوندصبر از تو چون کند دل بیچاره آدمی؟
ما همچو موم از آتش این غم گداختیمسنگین دلا، ترا چه تفاوت؟ که بیغمی
پهلو تهی مکن چو میان از کنار ماای کرده چون کمر تن ما را خم از خمی
با ما گرت موافقتی نیست راست شوباشد که در مخالف ما اوفتد کمی
چندین چو زلف بر سر آشفتگی مباشاز چشم دلنواز بیاموز مردمی
گیرم که اوحدی سگ تست، ای انیس دلاز پیش او چو آهوی وحشی چه میرمی؟