گنج

غزل شمارهٔ ۸۲۴

ای داده بر وی تو قمر داو تمامیپیش تو کمر بسته اسیران به غلامی
از شرم بنا گوش تو در گوشه نشیندگر ماه ببیند که تو در گوشهٔ بامی
هر لحظه بدان زلف چو دامم بفریبیای من به کمند تو، چه محتاج به دامی؟
گر عام شود قصهٔ ما در همه عالمچون خاص تو باشیم چه اندیشه ز عامی؟
ای کشته مرا گفتن شیرین تو صدبارخود روی تو یک بار نبینم که کدامی؟
چون یار گرامی ز در خانه درآیدشاید که کشی در قدمش جان گرامی
بی‌تو به مقامی ننشینم که ننالمای نالهٔ دلسوز من، اندر چه مقامی؟
با مدعیان حال نگفتیم، که ایشاندر آتش این سینه نبینند ز خامی
از بخت به مقصود رسد اوحدی این بارگر پیش خودش بار دهد مجلس سامی