گنج

غزل شمارهٔ ۸۲۲

زهی! نادیده از خوبان کسی مثل تو در خیلیاگر روی ترا دیدی چو من مجنون شدی لیلی
ز هجرت چون فرو مانم جزین کاری نمیدانمکه شب را روز گردانم بواویلاه و واویلی
اگر چشمم چنین گرید میان خاک کوی توز اشک او همی ترسم که در شهر اوفتد سیلی
به امید تو میباشم من شوریده سر، لیکنکجا با آن چنان رتبت به درویشان کند میلی؟
به قتلم وعده ها دادی و کشتن بیمها، آریز قتل من چه اندیشی؟ که چون من کشته‌ای خیلی
به لطفم پرسشی میکن، که از جور تو دارم منشبی تاریک چون مویی، نهاری تیره چون لیلی
گرفتم ز اوحدی یکروز جرمی در وجود آمدز احسان تو آن زیبد که بر جورش کشی ذیلی