گنج

غزل شمارهٔ ۸۲

کار ما امروز زان رخ با نواستشکر ایزد کان مخالف گشت راست
گر چه یک چند از وفاداری بجستهم چنان وقت وفا داری بجاست
عارض او در خم زلف چو مارآرزویی در دهان اژدهاست
عیب نتوان کرد اگر روزی دو، دوستروی میپیچد، که دشمن در قفاست
نام او بیگانه قاصد کرده‌امورنه می‌دانم که با جان آشناست
یک دم از دستش نمی‌دانیم دادگر چه دستش دایم اندر خون ماست
آنکه او را دور کرد از من چه کرد؟چون ز مهر او سر مویی نکاست
عشقبازی را خطا نتوان شمردعاشقان را کام دل جستن خطاست
رغبت بوس و تمنای کنارشهرتست، این عشق ورزیدن جداست
اوحدی، گر کشته گردی در غمشسهل باشد، چون غم او خون بهاست
عشق خوبان بی‌بلا هرگز که دید؟خوب نیز از حق خویش اندر بلاست