غزل شمارهٔ ۸۱
پیراهن ار ز یاسمن و گل کند رواستآن سرو لاله چهره، که در غنچهٔ قباست
خلقی، چو طرف، بر کمرش بستهاند دلوین دولت از میانه ببینیم تا کراست؟
کرد از هوای خویش دلم گرم ذرهوارآن آفتاب روی، که بر بام این سراست
بر خاک پای او چه غم؟ ار صد هزار پیآب رخم بریخت، که خون منش بهاست
چشمش چه ساحریست؟ که شرطی ز دشمنیبا من رها نکرد و همان دوستی بجاست
با من، دلا، گر سخن آن دهان مگویمن بر شنیدهام سخن او، دهان کجاست؟
در جان اوحدی اگر او ناوکی نخستچندین فغان و ناله و فریادش از چه خاست؟