غزل شمارهٔ ۸۰
این همه پروانهها، سوخته از چپ و راستشمع شب ما بود، راه شبستان کجاست؟
شحنه اگر دوست بود، این همه بیداد چیست؟وین همه آشوب چه؟ گر ملک از شهر ماست
چون نپسندد جفا نرگس سرمست یار؟کز قبل او ستم وز طرف ما رضاست
دلبر اگر میکند گوش به فریاد مازین ستم و داوری داد نخواهیم خواست
مطرب مجلس بگفت از لب او نکتهایهوش حریفان ببرد، شور ز مستان بخاست
جمله به یاد رخش خرقه در انداختندگرچه ازآن خرقهها پیرهن ما قباست
در شب دیجور غم پرتو شمعی چنینچون همه عالم گرفت؟ گرنه ز نور خداست
گفت: به خاک درم چون گذری سر بنهمن نتوانم نهاد سر، مگر آنجا که پاست
گر قدمی مینهد بر سر بیمار عشقآن کرم و لطف را عذر چه دانیم خواست؟
جنس من و نقد من در سر او رفت، لیکجنس ارادت فزود، نقد محبت بکاست
اوحدی، ار زانکه دوش از تو دلی بردهانددر پی او غم مخور، کان که ببرد آشناست