گنج

غزل شمارهٔ ۷۹

آن زخم، که از تو بر دل ماستمشنو که: به مرهمی توان کاست
کی وعده وفا کنی تو امروز؟کامروز ترا هزار فرداست
زلفت، که به کژ روی بر آمدبا ما به وفا کجا شود راست؟
دریاب، که دست ما فرو بستاین فتنه، که از سر تو برخاست
یک روز گرم به پرسش آییعذرت نتوان به سالها خواست
عشق و لب لعلت، این چه سوزستعقل و سر زلفت، این چه سود است؟
آرایش عالم از رخ تستمشاطه رخت چه داند آراست؟
مطرب، بنواز نوبتی خوشکامروز زمانه نوبت ماست
قولی بزن از طریق عشاقیا خود غزلی که اوحدی راست