گنج

غزل شمارهٔ ۷۸۱

نگارا، گر چه می‌دانم که بس بی‌مهر و پیوندیسلامت می‌فرستم با جهانی آرزومندی
بدان دل کت فرستادم نه‌ای خرسند، می‌دانمکه گر جان نیز بفرستم نخواهد بود خرسندی
چنین زانم پسندیدی که حال من نمی‌دانیز حالم گر شوی آگه چنان دانم که نپسندی
ز شاخ مهر چون گفتم که: بار الفتی چینمدرخت الف ببریدی و بیخ مهر بر کندی
اگر دستت همی خواهم خسی بر پیش من داریورت من پای می‌بوسم ز دست من همی تندی
فرو هشتی به خویش آن زلف را کاشفته می‌گرددنه آن بهتر که او را بر چو من دیوانه‌ای بندی؟
جهانی را بیفگندی به حسن یک نظر، جاناکزان افتادگان روزی نظر بر کس نیفگندی
بپیوند رفت روز جور و بیداد و ستم، جاناکنون هنگام احسانست و انعام و خداوندی
حدیث تلخ اگر گفتی نرنجید اوحدی را دلکه گر زان تلخ‌تر نیزش بگویی شربت قندی