گنج

غزل شمارهٔ ۷۸۲

زهی! زلف و رخت قدری و عیدیقمر حسن ترا کمتر معیدی
همه خوبان عالم را بدیدمبر آن طوبی ندارد کس مزیدی
مراد چرخ ازرق جامه آنستکه باشد آستانت را مریدی
برآن درگه بمیرم، بس عجب نیستبه کوی شاهدی گور شهیدی
به گنجی می‌خرم وصل ترا، گرز کنجی بر نیاید من یزیدی
شبی در گردنت گویی بدیدمدو دست خویش چون حبل الوریدی
به مستوری ز مستان رخ مگردانکه بعد از وعده نپسندم وعیدی
هر آحادی چه داند سر عشقت؟که همچون اوحدی باید وحیدی
اگر غافل نشد جان تو از عشقز دل پرداز او بر خوان نشیدی