گنج

غزل شمارهٔ ۷۸۰

بر خسته‌ای ملامت چندین چه می‌پسندی؟کورا نظر بپوشد شوخی به چشم‌بندی
ای خواجهٔ فسرده، خوبی دلت نبردهگر درد ما بنوشی، بر درد ما نخندی
چون پسته لب ببستم از ذکر شکر اوزان شب که نقل کردیم آن پسته‌های قندی
در دست کوته ما مهر زر ار نبیندکی سر نهد به مهری؟ سروی بدان بلندی
دیگر به هیچ آبی در بار و بر نیایدشاخ سکون و صبرم، کز بیخ و بن بکندی
هرکس حکایت خود اندر نبشت، لیکنچون اوحدی که داند سر نیازمندی؟