غزل شمارهٔ ۷۷۶
مرا با جمع رندانی که در دیرند ضم کردیچو دیر از غیر خالی شد در خلوت بهم کردی
نهادی مجلس بزمی بر آواز رباب و نیچو لعلت میر مجلس شد به می دادن ستم کردی
به شوخی عقل فرزانه، چو ره برد اندر آن خانهبه جای رطل و پیمانه، سرش زیر قدم کردی
ز بهر فضل و پیشی من، چو کردم با تو خویشی مندو ساغر بیشتر دادی، مرا از خویش کم کردی
مرا با طاق آن ابرو چو دیدی مهر پیوستهتنم را از بر او طاق و دل را جفت غم کردی
تو بودی مطرب و ساقی، تو بودی شاهد باقیگهم درویش خود خواندی و گاهم محتشم کردی
به خیلی کردی از رخ چون سال بوسهای کردمشکایت چون توان کرد از چنان رویی کرم کردی
به دستم جامجم دادی، پس از عمری که دم دادیچه مستیها کنیم اکنون! که می در جام جم کردی
چو دیدی اوحدی را تو به علم عاشقی دانامیان عالمی او را به عشق خود علم کردی