گنج

غزل شمارهٔ ۷۷۵

نقشی ز صورت خود هر جا پدید کردیپس عشق دیدن آن در ما پدید کردی
تا هر کسی نداند سر پرستش تووامق بیافریدی، عذرا پدید کردی
خورشید را بدادی نوری ز طلعت خودوز بهر خدمت او جوزا پدید کردی
تا قطره را نباشد از گم شدن هراسیبر راه باز گشتن دریا پدید کردی
می‌خواستی که از ما بر ما بهانه گیریورنه چرا ز آدم حوا پدید کردی؟
نوری که شمع گردون از عکس اوست روشندر نقطهٔ دل ما چون ناپدید کردی
تا دولت وصالت بی‌وعده‌ای نباشدامروز عاشقان را فردا پدید کردی
زان ساغر نهانی بر باده‌ای که دانیچون گرم گشت منزل غوغا پدید کردی
از جستن نهانت چون اوحدی زبون شددر عین بی‌نشانی خود را پدید کردی