غزل شمارهٔ ۷۷
ماهی، که لبش بجای جانستگر ناز کند،به جای آن است
از چشم دلم نمیشود دورهر چند ز چشم سرنهانست
گر در طلبت هزار باشندغیرت نبرم، که بینشانست
آن کو به یقین نبیند او راچون نیک نگه کند گمانست
ای دیده من اول زمانتدریاب، که آخر زمانست
بر یاد تو جامه پاره کردمباز آی، که خرقه در میانست
تخمی که تو کاشتی نمو دادعهدی که گذاشتی همانست
این تن، که بر تو مرده، دل شدو آن دل، که غم تو خورد، جانست
نتوان ز تو روی در کشیدنبارت بکشیم، تا توانست
چشم سر ما غلط نبیندکش سرمه ز خاک اصفهانست
سرنامهٔ عشق خود ز ما پرسکین عشق نه کار دیگرانست
زود از در گوش باز گرددهر قصه، که بر سر زبانست
آنرا که خطیب سود خوانددر مذهب اوحدی زیانست