گنج

غزل شمارهٔ ۷۶

بی تو نکردیم به جایی نشستبا تو نشستیم به هر جا که هست
صورت خوب از چه به گیتی بسیستچشم مرا مثل تو صورت نبست
لاف نخستین «بلی» می‌زنمروز نخستین که تو گویی:«الست»
زلف سیه را به ازان می‌شکنورنه بسی دل که بخواهد شکست
موی برست از کف امید ماوز کف موی تو نخواهیم رست
هر که کند گوش به گفتار توبس که به گفتار بخواهد نشست
ای که ز من صبر طلب میکنیخود چو منی را چه بر آید ز دست؟
پند، که بی‌بادهٔ صافی دهیکی شنود عاشق دردی پرست؟
اوحدی از عشق تو دیوانه شدگر دگری می‌شود از عشق مست