گنج

غزل شمارهٔ ۷۴۲

ای که تیر بی‌وفایی در کمان پیوسته‌ایبار دیگر چیست کندر دیگران پیوسته‌ای؟
گر به شمشیر فراقم پی کنی صد پی رواندر تو پیوندم، که صد رگ با روان پیوسته‌ای
ای بهایی گوهر، اندر سلک پیمان و وفابا چنان خرمهرها بس رایگان پیوسته‌ای!
میخوری خون دل من، تا ز دل دوری کنماز دلم چون دور گردی؟ چون به جان پیوسته‌ای
وقت خاموشی چو فکر اندر دلم پیچیده‌ایروز گویایی چو ذکرم در زبان پیوسته‌ای
گر چه هر دم بشکنی عهدی و برداری دلیهمچنین می‌کن، که با ما هم چنان پیوسته‌ای
گوش دار، ای بت که از زلف گریبانگیر خودفتنها در دامن آخر زمان پیوسته‌ای
گر بجوشد خونم اندر پوست چندان طرفه نیستکه آتش مهرم به مغز استخوان پیوسته‌ای
دشمن من خاک بر سر کرد، تا در کوی خویشاوحدی را سر به خاک آستان پیوسته‌ای